روانرنجوریهای جنگی: چیستی و اهمیت آنها
نوشتهی: دبیلیو رونالد دی. فیربرن
مترجم: گروه روانکاوی پارسی زبانان مجال
نظارت علمی و تخصصی بر ترجمه: فاطمه ناجی میدانی
زمان مطالعه مقالهی کامل: حدود ۴۵ دقیقه
این ترجمه از وبسایتwww.persian-psychoanalysis.com تهیه شده و تمام حقوق مادی و معنوی آن متعلق به گروه روانکاوی پارسی زبانان مجال می باشد.
نتایج و استنباطهایی که من در رابطه با ماهیتِ بهاصطلاح «نوروزهای جنگی» به آنها دست یافتهام، بر پایهی تجربیاتم از وضعیتهای آسیبشناختیِ روانی (سایکوپاتولوژیک) در میان پرسنل نظامی طی جنگِ کنونی است؛ و بهویژه [حاصلِ تجربهام] در بیمارستانی مخصوص است که تا همین اواخر، بخشی از «خدمات فوریتهای پزشکیEmergency Medical Service (خدمات پزشکی اورژانسی) محسوب میشد.
عاملِ ضربهزننده (تروماتیک)
اصطلاح «نوروزهای جنگی» طیف گستردهای از وضعیتهای بالینی را در بر میگیرد؛ و اکنون توافقی نسبتاً کلی میان روانپزشکان وجود دارد که تا آنجا که به *نشانهشناسی (Symptomatology) مربوط میشود، نوروزهای جنگی هیچ ویژگی متمایزکنندهای ندارند که آنها را بهطور قاطع از حالات مختلف سایکونوروتیک (رواننژندی) و سایکوتیک (روانپریشی) که در زمان صلح شایع هستند، جدا کند. بر همین اساس، برخی از روانپزشکان پیشنهاد دادهاند که دقیقتر آن است که به جای «نوروزهای جنگی»، از عبارت «نوروزها در زمان جنگ» استفاده کنیم.
از سوی دیگر، روانپزشکانی هستند که معتقدند در موارد مربوط به پرسنل نظامی، باید میان دو گروه تمایز قائل شد:
۱) گروهی از حالات آسیبشناختیِ روانی که به نظر میرسد توسط «جنگِ فعال» برانگیخته (Precipitated) شدهاند.
۲) حالاتِ آسیبشناختیِ آشنایی که بر حسب تصادف در طول خدمت سربازی رخ میدهند، اما ممکن بود به همان اندازه در زندگی غیرنظامی نیز رخ دهند.
به نظر میرسد این تلاش برای تمایز گذاردن، بر این مشاهده استوار است که در بخش قابل توجهی از موارد نظامی، یک وضعیت آسیبشناختی روانی درست متعاقبِ (Supervened upon) یک تجربهی تروماتیکِ مرتبط با جنگ (مثلاً انفجار خمپاره در نزدیکی فرد یا انفجار بمب) پدیدار شده است. در مقابلِ این مشاهده، باید خاطرنشان کرد که «نوروزهای تروماتیک» به هیچ وجه در زمان صلح ناشناخته نیستند؛ و در اینجا باید به خاطر داشت که اگر این نوروزها در زمان صلح کمتر از زمان جنگ شایع هستند، به این دلیل است که خودِ «تجربیات تروماتیکِ خشونتآمیز» نیز در زمان صلح کمتر رخ میدهند.
در واقع، غیرمعمول نیست سربازی را بیابیم که از نوروز تروماتیکِ ناشی از جنگ رنج میبرد، اما در سابقهی خود، پیشینهی یک نوروز تروماتیک در زندگی غیرنظامی را نیز دارد. همچنین در درصد قابل توجهی از موارد نظامی، مشخص میشود ترومایی که نوروز جنگی بر آن سوار شده است، واقعهای بوده (مثلاً یک تصادف رانندگی) که صرفاً به صورت جنبی و اتفاقی با شرایط جنگ مرتبط بوده است. با این حال، غیرممکن است که بتوان مسئلهی نقشِ تجربیات تروماتیک را در بروز نوروزهای جنگی نادیده گرفت، بدون آنکه درنگ کنیم و بیندیشیم که اصلاً چه چیزی یک «تجربهی تروماتیک» را میسازد (ماهیت تروما چیست).
بسیار فراتر از حدِ معمول تصور میشود که تجربهی تروماتیک (ضربهزننده)، تجربهای است که یک وضعیتِ آسیبشناختیِ روانی را از نو (de novo) پدید میآورد. با این حال، زمانی که بررسیها به اندازهی کافی دقیق و موشکافانه باشند، به ندرت میتوان موردی یافت که در آن نتوان شواهدی از ویژگیهای آسیبشناختیِ پیشموجود را در تاریخچهی قبلی [بیمار] شناسایی کرد. بر این اساس، منطقی است نتیجه بگیریم که تجربهی تروماتیک، تجربهای است که از طریق فعالسازیِ عواملِ آسیبشناختیِ پیشموجود اما تاکنون نهفته (Latent)، موجبِ برانگیختنِ یک واکنشِ سایکوپاتولوژیک میشود. صحتِ این نتیجهگیری با این واقعیت تایید میشود که در مواردِ خاصی، میتوان درجهی بسیار بالایی از اختصاصی بودن (Specificity) را در تجربهی تروماتیک مشاهده کرد.
باید پذیرفت که در بسیاری از موارد، اثباتِ «اختصاصی بودنِ» تجربهی تروماتیک به هیچ وجه آسان نیست. با این وجود، همین موضوع نیز زمانی که اصلِ اختصاصی بودن به رسمیت شناخته شود، میتواند واجد اهمیت باشد. همچنین این واقعیت که در بسیاری از موارد اصلاً مشخص نیست چرا یک موقعیت که منجر به بروز وضعیت آسیبشناختی شده، باید اصلاً «خاصیت تروماتیک» داشته باشد، حائز اهمیت است؛ چرا که بسیاری از تجربیاتی که ثابت میشود تروماتیک بودهاند، در ظاهر و به خودیِ خود، نسبتاً ناچیز و بیاهمیت به نظر میرسند.
بررسیها طیفِ خیرهکنندهای از تجربیات تروماتیک را آشکار میکنند، همانطور که در مثالهای زیر (که کموبیش به صورت تصادفی از مواردی که با آنها مواجه شدهام انتخاب شدهاند) دیده میشود:
پرتاب شدن بر اثر انفجار بمب، گرفتار شدن در کابینِ یک کشتیِ اژدرافکن، مشاهدهی قتلعامِ پناهندگانِ غیرنظامی، ناچار شدن به خفه کردنِ یک نگهبان آلمانی برای دفاع از خود، تنها گذاشته شدن توسط یک افسر در وضعیتی دشوار، متهم شدن به همجنسگرایی توسط سربازی دیگر، رد شدنِ درخواست مرخصی برای رفتن به خانه به خاطر زایمان همسر، و حتی فریاد شنیدن از سوی سرگروهبان.
وقتی وسعتِ چنین مجموعهای را در نظر میگیریم، این پرسش ممکن است برای ما ایجاد شود که آیا در بسیاری از موارد، خودِ خدمتِ نظامی به تنهایی نمیتواند آن تجربهی تروماتیکی باشد که منجر به بروز نوروز جنگی میشود؟
عاملِ وابستگی نوزادگونه
بر اساس دادههای گردآوریشده در طولِ دورانِ طبابتِ خصوصی در حوزهی رواندرمانی، من تدریجاً به این نتیجه رسیدهام که تمامیِ تحولاتِ آسیبشناختیِ روانی (سایکوپاتولوژیک) در بزرگسالی، در نهایت بر پایهی تداومِ یافتنِ درجاتی مبالغهآمیز از همان وابستگیِ عاطفی در زندگیِ آتی است که ویژگیِ بارزِ دوران کودکی، و بهویژه دوران نوزادی است. وابستگیِ همهجانبهای که مشخصهی دوران کودکی است، نیازی به تأکید چندانی ندارد؛ این یک واقعیتِ بیولوژیک است که با درماندگیِ مفرطِ نوزادِ انسان در بدو تولد گره خورده و منطقِ وجودیِ بنیادیترین نهادِ اجتماعی، یعنی خانواده را فراهم میکند.
از آنجا که خانواده نخستین گروه اجتماعی را تشکیل میدهد، وابستگیِ کودک (چه روانی و چه جسمانی)، اساساً بر والدینِ او متمرکز است. بهویژه، زندگیِ عاطفیِ کودک پیرامونِ والدینش میچرخد؛ چرا که آنها نه تنها «ابژههای عشقِ» اولیهی او هستند، بلکه ابژههای اولیهی نفرتِ او، و ابژههایی که نخستین ترسها و اضطرابهای او به آنها ضمیمه شده است نیز میباشند. در روندِ عادیِ رشد، وابستگیِ فرد به والدینش (و به چهرههای والدینی که جانشین آنها میشوند) در طولِ مراحلِ کودکی و نوجوانی دستخوشِ کاهشی تدریجی میشود تا زمانی که فرد به استقلالِ نسبیِ دورانِ بلوغ دست یابد.
با این حال، غیرمعمول است که فرآیندِ «رهاییِ عاطفی» مسیری هموار را طی کند؛ زیرا حتی در مطلوبترین شرایط، همیشه تضادی معین وجود دارد: بینِ یک «تکانهی پیشرونده» برای رها کردنِ وضعیتِ وابستگیِ نوزادگونه (به دلیل محدودیتهای بسیاری که تحمیل میکند) و یک تکانهی پسرونده برای چنگزدن و چسبیدن به آن (به دلیل مزایای بسیاری که میبخشد). در جایی که شرایط نامطلوب باشد، این تضاد ابعادی مبالغهآمیز به خود میگیرد، با اضطرابی شدید همراه میشود و منجر به واکنشهایی افراطی میگردد. هر تعدیل یا سازشی که از چنین تضادِ حادی حاصل شود، مهمترین پیامدش تداوم یافتنِ نگرشِ وابستگیِ نوزادگونه در ساحتِ عاطفی است؛ نگرشی که در سطوحِ عمیقِ روان حضور دارد، حتی زمانی که در سطوحِ سطحیتر، توسط یک نگرشِ شبهاستقلال (Quasi-independence) جبران شده باشد، نگرشی که چیزی نیست جز انکارِ همان وابستگیای که در سطحی عمیقتر پابرجا مانده است.
تداومِ نابجایِ چنین نگرشی از وابستگیِ نوزادگونه است که من به این باور رسیدهام که باید آن را به عنوان "عاملِ نهایی و بنیادین" در مستعد ساختنِ فرد برای تمامیِ تحولاتِ آسیبشناختیِ روانی در نظر گرفت؛ و در راستای این دیدگاه، تمامیِ علائمِ سایکونوروتیک (رواننژندی) و سایکوتیک (روانپریشی) را باید اساساً یا به عنوان "پیامدهای" تضادهای ناشی از وضعیتِ پایدارِ وابستگی نوزادگونه تعبیر کرد، و یا به عنوان "دفاعهایی" در برابرِ این تضادها.
زمانی که بررسیِ مواردِ "رواننژندی" (Psychoneurosis) در میان پرسنل نظامی در ابعادی گسترده به یکی از وظایف من تبدیل شد، من از پیش در مسیرِ تدوین و فرمولبندیِ این دیدگاه [نظریهی وابستگی] گامهای بلندی برداشته بودم. بدین ترتیب، در لحظهای کاملاً مناسب، فرصتی منحصربهفرد برای من فراهم شد تا اعتبارِ دیدگاههای نوظهورم را از طریقِ مطالعهای جامع بر روی تعداد زیادی از بیمارانی که بهطور ناگهانی از محیطِ معمولِ زندگیشان جدا شده، از ابژههای عشقِ خود (Love-objects) دور گشته، و از تمامیِ حمایتهای مألوفی که یک فردِ وابسته بهطور معمول بر آنها تکیه میکند، منزوی شده بودند، به محکِ آزمایش بگذارم. نتیجه، تاییدِ استنتاجاتِ من به شکلی بسیار تکاندهنده و خیرهکننده بود؛ نتایجی که اگر فضا اجازه میداد، میتوانستم با مستنداتِ بالینیِ فراوان آنها را نشان دهم.
اگر رابطهی میانِ بروزِ نوروز جنگی و تداومِ وابستگیِ نوزادگونه در تمامی موارد به یک اندازه بدیهی نیست، بخشی به این دلیل است که وابستگی نوزادگونه (مانند تمام ویژگیهای انسانی) دستخوشِ درجاتِ بیپایانی از تغییر و تنوع است؛ اما دلیلِ اصلیِ آن به این واقعیت بازمیگردد که اضطرابهایی که وضعیتِ وابستگی، فرد را در معرض آنها قرار میدهد، مجموعهای از دفاعهای ذهنی را (با درجاتی متفاوت) فعال میکنند که وضعیتِ واقعی را پنهان میسازند. در اینجا باید خاطرنشان کرد که تعدادی از علائمِ آسیبشناختیِ روانی، خودشان گونههایی از «دفاعِ مأیوسانه» در برابر اضطرابهای ناشی از وابستگی نوزادگونه هستند.
در عین حال، طبقهی دیگری از علائم وجود دارند که باید آنها را بیش از آنکه دفاعی در برابر پیامدهای وابستگی بدانیم، محصولِ مستقیمِ نگرشِ بنیادینِ وابستگیِ نوزادگونه در نظر بگیریم؛ و در میانِ اینها، بدیهیترین و معنادارترینشان بدون شک اضطرابِ جدایی (Separation-anxiety) است. اضطرابِ جدایی نه تنها همواره در مبتلایان به نوروزهای جنگی حضور دارد، بلکه تنها نشانهی واحدی است که در همهی آنها به صورت جهانی (Universal) یافت میشود. بر همین اساس، این علامت باید به عنوان «بزرگترین مقسومعلیه مشترکِ» تمامیِ انواعِ نوروزهای جنگی شناخته شود.
اضطرابِ جدایی
اضطرابِ جدایی چنان ویژگیِ فراگیری در نوروزهای جنگی است که دشوار بتوان باور کرد شیوعِ آن تاکنون از دیدِ ناظران پنهان مانده باشد؛ و در واقع، ادبیاتِ پژوهشیِ مربوط به نوروزهای جنگی شامل اشاراتِ گوناگونی نه تنها به این پدیده، بلکه به وقوعِ درجاتِ مبالغهآمیزی از وابستگی در میان سربازانِ نوروتیک است. با این حال، تا آنجا که من میدانم، «جهانی بودن» و «اهمیتِ واقعیِ» این پدیدهها هرگز بهدرستی درک نشده است؛ حتی توسط کسانی که از وجود آنها غافل نبودهاند.
رایجترین تفسیری که از این وضعیت ارائه میشود این است که سربازِ نوروتیک، درست مانند بسیاری از سربازانی که دچار ناتوانیِ جسمی شدهاند، چون «بیمار» است میخواهد به خانه بازگردد. حتی با پذیرشِ این فرض، باید به خاطر داشت که اثرِ هر نوع بیماریای، ایجادِ حالتی از درماندگی است که تمایل دارد نگرشِ «وابستگی نوزادگونه» را دوباره زنده کند؛ اما تا آنجا که به سربازِ نوروتیک مربوط میشود، به نظر میرسد حقیقت نه این است که او چون بیمار است مشتاقِ رفتن به خانه است، بلکه *او چون مشتاقِ رفتن به خانه است، بیمار شده است. بنابراین، غیرممکن است که بتوان تمایزِ واقعی و چندانی میانِ نوروزهای جنگی و «دلتنگی برای خانه» (غمِ غربت/Homesickness) قائل شد.
اجبار برای بازگشت به خانه
اهمیتِ نقشی که "وابستگی نوزادگونه" در علتشناسی (Aetiology) و "اضطرابِ جدایی" در نشانهشناسیِ (Symptomatology) نوروزهای جنگی ایفا میکنند، شاید به بهترین وجه از روی ماهیتِ اجباری و وسواسگونهی (Compulsiveness) میل به بازگشت به خانه قائل به قضاوت باشد؛ میلی که در تمامیِ موارد، ویژگیِ بسیار برجستهای است.
در مواردی که نشانههای کلیِ بیماری شکل "رواننژندی" (Psychoneurotic) به خود میگیرند، این اجبارِ درونی اگرچه تجربه میشود، اما به ندرت آنچنان فوری و اضطراری است که منجر به اختلالاتِ رفتاریِ شدید شود. با این حال، در مواردی که نشانهها شکلِ "روانپریشی" (Psychotic) پیدا میکنند، اوضاع متفاوت است؛ در چنین مواردی غیرمعمول نیست که اجبارِ مذکور، خود را یا در قالب یک حالتِ گریز (Fugue) [نوعی فراموشی و سفر ناگهانی] نشان دهد و یا در قالب یک فرارِ آگاهانه که از منظرِ انضباطی، "غیبت بدون مرخصی" یا "فرار از خدمت" تلقی میشود. و یا در نهایت، در جایی که حسِ وظیفهشناسیِ فرد به اندازهی کافی قوی باشد [که مانع از فرار او شود]، این اجبار خود را در قالبِ اقدام به خودکشی نشان میدهد.
همانندسازیِ عاطفی (همذاتپنداری) وجودِ یک "اجبار برای بازگشت به خانه" در پیوند با "اضطراب جدایی"، از اهمیت ویژهای برخوردار است؛ چرا که بر روانشناسیِ "وابستگی نوزادگونه" پرتو میافکند و توجه ما را به فرآیند ذهنیای جلب میکند که ویژگیِ متمایزِ روانشناختیِ این وضعیت را تشکیل میدهد.
فرآیندِ مورد نظر، همانندسازی (Identification) است؛ فرآیندی که به موجب آن، فرد تمایل دارد خود را از نظر عاطفی با کسانی که به آنها وابسته است، یکی بداند و به موازاتِ آن (Pari passu)، در تمایز قائل شدن میان خود و آنها ناتوان بماند. تا آنجا که میتوانیم وضعیت ذهنیِ کودک را پیش از تولد تصور کنیم، باید آن را با درجهای از "همانندسازی" توصیف کنیم که چنان مطلق است که هرگونه اندیشهی تمایز یافتن از بدنِ مادر را غیرممکن میسازد؛ بدنی که کلِ محیط و کلِ دنیای تجربهی جنین را تشکیل میدهد.
بنابراین، فرآیندِ همانندسازی که متعاقباً ویژگیِ روابطِ عاطفیِ دوران کودکی را میسازد، به نظر میرسد بازنمایِ تداومِ همان نگرشِ عاطفیِ پیش از تولد در زندگیِ خارج از رحم باشد. همچنین تا آنجا که این فرآیند بر رفتار تأثیر میگذارد، به نظر میرسد تلاشی باشد برای احیای عاطفیِ آن وضعیتِ امنیتِ اولیهای که با تجربهی تولد، به شکلی بیرحمانه آشفته شده بود.
نخستین چهرهای که فردِ وابسته خود را با او همانند میسازد، البته که «مادر» است؛ و اگرچه طولی نمیکشد که او با چهرههای دیگر، بهویژه پدرش، نیز همانندسازی میکند، اما همانندسازیِ اولیه در زیرِ لایههای تمام همانندسازیهای بعدی پابرجا میماند. میزان پایداریِ این همانندسازیِ اولیه را حتی در افرادی که نسبتاً از مرحلهی وابستگی نوزادگونه عبور کردهاند، میتوان از این واقعیت دریافت که سربازِ مجروح در اوجِ درد و جانکندن، مکرراً مادرش را صدا میزند.
با این حال، این یک حقیقت است که هرچه فرد از نظر عاطفی بالغتر میشود، همانندسازی، کمتر ویژگیِ روابط عاطفی او را تشکیل میدهد. در مرحلهی ناگزیرِ وابستگی در اوایل کودکی، طبیعی و اجتنابناپذیر است که همانندسازی نقشی غالب داشته باشد؛ اما زمانی که رشد عاطفی رضایتبخش باشد، شاهد کاهش تدریجیِ همانندسازی در طول سالهای کودکی و نوجوانی هستیم تا زمانی که فرد به استقلالِ نسبیِ بلوغ عاطفی برسد. این کاهشِ تدریجیِ همانندسازی، با افزایشِ تدریجیِ ظرفیتِ فرد برای «تمایز قائل شدن» (Differentiate)* میان خود و چهرههای عاطفیِ مهم همراه است.
در نتیجه، بلوغ عاطفی نه تنها با ظرفیتِ حفظ روابط با دیگران بر اساس استقلالِ متقابل، بلکه با ظرفیتِ ایجاد روابطِ تازه (Fresh relationships) شناخته میشود. این ظرفیتها در فردی که نتوانسته از مرحلهی وابستگی نوزادگونه عبور کند، ناقص هستند. چنین فردی به شکلی کودکانه وابسته به خانه و عزیزانش باقی میماند؛ او چنان با آنها "همانند" شده که نمیتواند هیچ حدِ بزرگی از جدایی را تاب بیاورد. درست مانند دوران کودکیاش، آنها نه تنها دنیای عاطفی او، بلکه به یک معنا، «خودِ او» (Himself) را تشکیل میدهند. او حس میکند بخشی از آنهاست و به همان اندازه، آنها بخشی از او هستند. در غیابِ آنها، گویی شخصیتِ او تحلیل میرود و حتی حسِ هویتِ فردیاش (Personal identity) مختل میشود.
با این اوصاف، درک این مطلب دشوار نیست که چنین فردی وقتی در شرایط نظامی قرار میگیرد، این کار را بیش از حد دشوار میبیند که:۱. خود را به عنوان یک شخصیتِ مستقل در چارچوب سازمان نظامی تثبیت کند،۲. خود را فدای اهداف گروه نظامی کند بدون آنکه فردیتش را از دست بدهد،۳. و پیوندهای عاطفیِ پایداری با گروه برقرار کند در حالی که از آنها متمایز باقی مانده است. از سوی دیگر، او معمولاً در برقراری یا حفظ یک رابطهی قابل اتکا با گروه نظامی بر اساس "همانندسازی" (یعنی ارتش را جایگزین خانواده کردن) نیز دچار مشکلِ بزرگ میشود. دلیل این امر آن است که همانندسازیِ او با خانه و عزیزانش چنان قوی است که اجازه ظهور هیچ رقیبی را نمیدهد؛ و دقیقاً قدرتِ همین همانندسازی است که باید *عامل اصلیِ بروز نوروزهای جنگی دانست.
عاملِ روحیه (Morale)
اکنون باید آشکار شده باشد که "همانندسازی"__ که ویژگیِ بسیار بارزِ زندگیِ عاطفیِ فردِ وابسته است__نه تنها فرآیندِ بنیادینِ زیربنایِ توسعهی نوروزهای جنگی است، بلکه فرآیندی است که محدودیتهای جدی بر *سازگاریِ اجتماعیِ فردِ مستعد به نوروز جنگی تحمیل میکند. این واقعیت که فرآیندِ همانندسازی، عاملی مشترک است که هم در جهتِ تخریبِ روابط اجتماعی و هم در جهتِ ترویجِ تحولاتِ روانشناختی (بیماری) در سرباز عمل میکند، ملاحظهای است که در پرتوِ آن، کلِ مسئلهی نوروزهای جنگی جنبهای به خود میگیرد که تاکنون در ادبیاتِ پزشکی تقریباً مورد غفلتِ کامل قرار گرفته است.
درست است که در طول سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۸ (جنگ جهانی اول)، مکتب قدرتمندی از رواندرمانگران ظهور کردند که نوروزهای جنگی را محصولِ تضاد میان "غریزهی صیانت از نفسِ" سرباز و "حسِ وظیفهشناسیِ نظامیِ" او میدانستند. در آن زمان، نشانههای بیماری در یک سربازِ نوروتیک چنین تفسیر میشد که او (هرچند کاملاً ناخودآگاه) انگیزهای دارد تا راهی برای فرار از منطقهی خطر بیابد، بدون آنکه دچار آن حسِ گناهی شود که فرارِ آگاهانه از خدمت به همراه دارد.
این دیدگاه، حداقل این مزیت را داشت که تأثیرِ مسائلِ مربوط به مسئولیتپذیریِ اجتماعی را در علتشناسیِ نوروزهای جنگی به رسمیت میشناخت. با این حال، فارغ از آنچه امروزه "سطحینگریِ" چنین تفسیری نامیده میشود، هیچ تلاشِ واقعی برای توضیحِ میزانِ بروز (Incidence) نوروزهای جنگی صورت نگرفت؛ و تضادی که گمان میرفت ریشهی بیماری باشد، صرفاً به عنوان یک مسئلهی مربوط به «روانشناسیِ فردی»* تلقی میشد. به ویژه، هیچ توجهی به ماهیتِ عمومیِ روابط اجتماعیِ سرباز یا عواملِ زیربناییِ تعیینکنندهی آن نشد. پس از جنگ ۱۹۱۴-۱۹۱۸، تلاشهایی صورت گرفت (بهویژه تحت تأثیر مفاهیم فروید) تا درک عمیقتری از نوروزهای جنگی به دست آید؛ اما گرایش کلی این بود که به جای کاهش، تأکید بیشتری بر *ماهیتِ فردیِ تضادهای عاطفیِ سرباز شود. اگر خطِ فکریای که خودِ فروید در کتاب «روانشناسی گروهی و تحلیل ایگو» دنبال کرده بود، مورد توجهِ شایستهای قرار میگرفت، شاید اوضاع متفاوت میبود.
در میان نتایج مختلفی که فروید در کتاب مذکور (روانشناسی گروهی) ثبت کرده، یکی این است که وضعیتِ "وحشتزدگی" (Panic) که با فروپاشی یک ارتش در میدان نبرد همراه است، اساساً ناشی از گسستنِ پیوندهای عاطفی است که اعضای گروه نظامی را تحت رهبران مشترک به هم پیوند میداد.
طبق دیدگاه عامیانه، وقتی وضعیتِ "هر کس به فکر خویش" پیش میآید، روحیه گروهی (esprit de corps) از بین میرود. اما برعکس، طبق نظر فروید، وقتی روحیه گروهی ضعیف میشود، وضعیتِ "هر کس به فکر خویش" پدید میآید و وحشت به قلب تکتک افراد نفوذ میکند. بنابراین، اینطور نیست که روحیه گروهی فرو بپاشد چون افراد دچار وحشت شدهاند؛ بلکه افراد دچار وحشت میشوند چون به دلیل فروپاشی روحیه گروهی، دیگر عضو یک گروه نیستند.
ویژگی اصلی این وضعیت آن است که هر عضوِ سابقِ گروه، از حمایت همرزمان سابق و کلِ گروه نظامی محروم میشود و به وضعیت یک "فردِ منزوی" سقوط میکند که باید به تنهایی با تمام قدرتِ نیروهای دشمن روبرو شود. در چنین موقعیت خطرناکی، جای تعجب نیست که سرباز دچار وحشت شود.
البته فروید در اینجا درباره "اضطراب جمعی" بحث میکند؛ اما کسانی که استدلال مرا دنبال کردهاند، به راحتی تشخیص میدهند که این پدیدهی "وحشت" (Panic) که او به آن اشاره میکند، اساساً همان «اضطرابِ جدایی» است که همزمان بر تمام (یا تقریباً تمام) اعضای یک گروه نظامی تأثیر گذاشته است. بنابراین، وضعیتِ وحشتزدهی سربازان یک ارتشِ فروپاشیده را باید نوعی "نوروزِ جنگیِ گذرا" دانست که در شرایط خاص برای افرادِ "نرمال" رخ میدهد. تفاوت بین وضعیت این سربازان (نرمال) و سربازانی که دچار "نوروز جنگیِ آشکار" هستند، در این است: در حالی که در سربازِ نرمال، اضطرابِ شدید تنها زمانی رخ میدهد که پیوندهای کلِ گروه از هم گسسته شود، در سربازِ نوروتیک، اضطرابِ جدایی حتی زمانی که پیوندهای گروه پابرجاست، رخ میدهد.
این یعنی پیوندهایی که سربازِ نوروتیک را به گروه نظامی متصل میکند، بیش از حد سست و ناپایدار است. این پیوندها سست هستند چون او از دوران کودکیِ خود، سطحِ مفرطی از *وابستگی نوزادگونه را حفظ کرده و در لایههای عمیق ذهنی، چنان با ابژههای عشقِ اولیهاش در خانواده همانند باقی مانده که قادر نیست هیچ رابطه عاطفیِ پایداری با گروه نظامی برقرار کند یا به شکل کافی در آن "روحیه گروهی" که برای کارایی نظامی ضروری و جوهرهی اصلیِ "روحیه" (Morale) است، مشارکت نماید.
این حقیقت که حتی یک سربازِ "نرمال" نیز ممکن است در شرایطی که روحیه آسیب میبیند، دچار نوروز جنگی (هرچند گذرا) شود، هیچ شکی باقی نمیگذارد که میان مسئلهی روحیه و مسئلهی نوروزهای جنگی پیوندی ناگسستنی وجود دارد. این پدیده همچنین نشان میدهد که مقداری از "وابستگی نوزادگونه" ممکن است حتی در نرمالترین افراد نیز آشکار شود؛ چرا که واقعیت این است که بلوغ عاطفی هرگز امری مطلق نیست، بلکه همیشه امری نسبی (دارای درجات مختلف) است.با توجه به آنچه هنگام فروپاشی یک ارتش رخ میدهد، میتوانیم این نتیجه را بگیریم که: در حالی که هر درجهی بالایی از وابستگی نوزادگونه به خودیِ خود برای روحیه مضر است، وجودِ یک روحیهی بالا در گروه میتواند تأثیر عمیقی در خنثی کردنِ اثراتِ منفیِ وابستگی نوزادگونه در میان اعضای آن داشته باشد.
مطابق با این دیدگاه، نظراتِ نظامیِ آگاهانه در طول جنگ ۱۹۱۴-۱۹۱۸ به شدت بر این باور بودند که میزانِ بروز نوروزهای جنگی در یگانهای مختلف، با روحیهی آنها نسبتِ معکوس داشته است (یعنی هرچه روحیه بالاتر، بیماری کمتر)؛ و به نظر میرسد این نظر حتی با وجودِ تفاوت در تشخیصهای پزشکان نظامی، از طریق آمار نیز قابل اثبات باشد. بنابراین، میزانِ بروزِ نوروزهای جنگی در یک ارتش را میتوان به عنوان معیاری برای سنجشِ روحیه در نظر گرفت.
معنای واقعیِ نوروزهای جنگی
پیشتر به این دیدگاه اشاره شد که در طول جنگِ گذشته، میان رواندرمانگران بسیار رایج بود؛ دیدگاهی که معتقد بود اهمیتِ نوروزهای جنگی در این است که علائمِ آنها، برای سربازِ مبتلا، وسیلهای (با انگیزه ناخودآگاه) فراهم میکند تا با "وجدانی آسوده" از خطرات میدان نبرد فرار کند. اما محدودیتهای این دیدگاه زمانی آشکار میشود که در نظر بگیریم بسیاری از سربازان، بدون اینکه هرگز نزدیک میدان نبرد شده باشند و حتی بدون اینکه چشماندازِ بزرگی برای حضور در آن داشته باشند، به نوروزهای جنگیِ کلاسیک مبتلا میشوند.
در واقع، همانطور که سعی کردم نشان دهم، برای درکِ اهمیتِ واقعیِ نوروزهای جنگی باید به "نشانه اضطراب جدایی" نگاه کنیم. جهتگیریِ سربازِ نوروتیک، بیش از آنکه به سمتِ "فرار از خطرات میدان جنگ" باشد، به سمتِ "بازگشت به خانه و عزیزانش" است. در عین حال، آن دیدگاه قدیمی که ذکر شد، حاویِ مشاهدهای است که اگر به درستی تفسیر شود، قطعاً اهمیت زیادی دارد؛ و آن مشاهده این است که سربازِ نوروتیک به طرز چشمگیری "فقدانِ حس گناه"* را نسبت به فرار از وظایف نظامی نشان میدهد.
البته این فقدانِ حسِ گناه همیشگی نیست؛ چرا که در بخشی از موارد که دارای ویژگیهای افسردگی و وسواس هستند، تمایلِ قطعی در بیمار برای نگرانی دربارهی "ناامید کردنِ کشور یا واحد نظامیاش" دیده میشود. با این حال، حتی در چنین مواردی، معمولاً این برداشت حاصل میشود که افرادِ مذکور در واقع تمام تلاشِ واقعیِ خود را رها کردهاند و دغدغههای ظاهریِ آنها چیزی بیش از یک "ادایِ احترامِ زبانی" (Lip-service) به استانداردهای رهاشدهی گذشته نیست.
علاوه بر این، تا جایی که این سرزنشهای خود (Self-reproach) واقعی باشند، تنها در "مرحلهی مقدماتی" (Prodromal) نوروزِ جنگی است که شکلی حاد به خود میگیرند؛ یعنی در مرحلهای که تضادِ واقعی میان "میل به بازگشت به خانه" و "حس وظیفه" وجود دارد. این مرحله معمولاً قبل از آن است که فرد اعلام بیماری کند؛ زیرا تا زمانی که این افراد گزارش بیماری میدهند، نتیجهی این تضادِ درونی تقریباً همیشه از پیش تعیین شده است (میل به خانه پیروز شده است). به استثنای این موارد، سربازان نوروتیک فقدانِ چشمگیری از سرزنشِ خود را بابت شکست در وظایف نظامی نشان میدهند. این موضوع نه تنها در مورد سربازانِ وظیفه که شاید با اکراه وارد خدمت شدهاند، بلکه در مورد داوطلبانی که با انگیزههای میهنپرستانه به ارتش پیوستهاند نیز صادق است.
بنابراین بدیهی است که نوروزهای جنگی نه تنها با "اضطراب جدایی"، بلکه با تضعیفِ قطعیِ "حس وظیفهشناسی" یعنی با فروپاشیِ مشخصِ ساختار ذهنیِ وجدان شناخته میشوند. به این ترتیب، مشاهده میشود که یک اختلالِ آشکار در شخصیت در شکلگیریِ نوروز جنگی نقش دارد.
این اختلال، جزء جداییناپذیرِ پسروی (Regression) است؛ پسرویای که با احیایِ وضعیتِ پنهانِ "وابستگی نوزادگونه" همراه است؛ همان وضعیتی که پیشتر دیدیم نوروز جنگی را باید در نهایت به آن نسبت داد. اتفاقی که میافتد این است که بیمارِ مبتلا به نوروز جنگی، به درجات مختلف، به سطحی نوزادگونه پسروی میکند؛ سطحی که مربوط به مرحلهای از رشد است که در آن هنوز ساختار وجدان بر پایهای پایدار سازماندهی نشده است.
بنابراین، سربازِ نوروتیک کموبیش به وضعیت عاطفیِ کودکی تقلیل مییابد که هنوز به مرحلهی پذیرشِ والدین به عنوان "چهرههای مقتدرِ وجدان" (Authoritative conscience-figures) نرسیده است. در این مرحله (کودکی)، دغدغهی کودک این نیست که آیا رفتارش در نظر والدینش (از نظر اخلاقی) خوب است یا بد؛ بلکه دغدغهاش این است که آیا والدینش او را دوست دارند یا نه. یعنی آیا از دیدگاه او، آنها خود را به عنوان چهرههایی "خوب" (به معنایِ مهربان و دوستداشتنی) نشان میدهند یا چهرههایی "بد" (به معنایِ بدجنس و آزارگر).
بنابراین، وقتی سربازی دچار نوروز جنگی میشود، با پسروی به این سطحِ عاطفیِ نوزادگونه، دیگر به مافوقهای خود و به کلِ سازمان نظامی به عنوان "چهرههای والدینیِ مقتدر" که نسبت به آنها تعهد اخلاقیِ عمیقی دارد، نگاه نمیکند؛ بلکه آنها را به عنوان چهرههای والدینیِ "بد" میبیند که هیچ عشق یا ملاحظهای نسبت به او ندارند.
در همان حال، او کسانی را که در خانه هستند با چهرههای والدینیِ "خوب" همانند میسازد؛ کسانی که او را دوست دارند و اگر فقط بتواند نزد آنها بازگردد، از او مراقبت خواهند کرد (که البته دوری از خانه، اغلب این تصویر را به شکلی اغراقآمیز، جادویی و دلانگیز جلوه میدهد). به این ترتیب، وجود او لبریز از میلی مفرط میشود برای فرار از ناامنیای که در دستانِ آن "چهرههای بد" تجربه میکند چهرههایی که حس میکند وظایف نظامی او را به چنگال آنها سپرده است و پناه بردن به امنیتی که "چهرههای خوب" در خانه، در تضاد با ارتش، به او وعده میدهند.
درستیِ این تفسیر (که سرباز به دوران کودکی پسروی کرده) به شکلی جالب توسط دو شکایتِ همیشگی و تکراریِ سربازانِ نوروتیک تأیید میشود؛ شکایتهایی که آنها برای اثبات ناتوانیشان در بازگشت به ارتش بیان میکنند. این جملات در تقریباً تمام موارد با عباراتی کاملاً یکسان گفته میشوند: *"طاقت ندارم کسی سرم داد بزند" و "نمیتوانم غذای ارتش را بخورم". در مورد مردان متأهل، شکایت دوم تقریباً همیشه با این جمله همراه است: "اما هر چه همسرم بپزد را میتوانم بخورم."
معنای درونی این شکایتها کاملاً روشن است: هر کلمهی دستوری و فرمانِ نظامی، برای این سرباز تبدیل به فریادِ یک پدرِ خشمگین شده است؛ و هر وعده غذای "چرب" (آنها همیشه از کلمه چرب/Greasy استفاده میکنند) در آشپزخانهی ارتش، مدرکِ دیگری است بر بیتفاوتیِ یک مادرِ بیعاطفه.
شواهدِ بیشتر مبنی بر اینکه سربازِ نوروتیک خود را در چنگال چهرههای شیطانی میبیند، در علائم دیگری مثل "حسِ تحتنظر بودن" و کابوسهای تکراری درباره "تعقیب شدن یا فریاد شنیدن" (و حتی کابوسهای کمتر شایع مثل له شدن، خفه شدن یا دیدن ارواح) دیده میشود. با توجه به این وضعیت، درکِ این موضوع دشوار نیست که چرا نوروزهای جنگی تا این حد در برابر رواندرمانی و در واقع در برابر هر نوع درمانِ پزشکی مقاوم هستند.
شاید جای تعجب نباشد که من پس از کسب تجربههای تلخ از مواجهه با انبوهِ سربازانِ نوروتیک، به کنایه گفتم: "آنچه این افراد واقعاً نیاز دارند، یک رواندرمانگر نیست، بلکه یک مُبلغ (بشارتدهنده) است." با تجربههای بعدی، دلیلی نمیبینم که فکر کنم این حرف اشتباه بوده؛ چرا که من همچنان متقاعد هستم که از دیدگاه ملی و کاراییِ نظامی، مسئلهای که نوروزهای جنگی پیش روی ما میگذارند، یک مسئلهی رواندرمانی نیست، بلکه مسئلهی "روحیه" است.
مایلم از وزارتِ بهداشتِ اسکاتلند برای اجازهی انتشارِ این مقاله سپاسگزاری کنم، تا آنجا که این مقاله بر تجربهی من بهعنوانِ روانپزشکِ بازدیدکننده در خدماتِ درمانیِ اضطراری استوار است.